دیروز روز پرستار بود

از صبحش حالم همش بد بود دلم میخواست گریه کنم

یه لحظه چشمای شاد و لب پر خنده نجمه تو اون رپوش سفید پرستاری از جلو چشمام دور نمیشد.

همش خدا خدا میکردم مامانم خونه نباشه بتونم راحت براش گریه کنم باهاش تو دلم حرف بزنم 

که خدا رو شکر زن داداشم زنگ زد و مامانم تا شب رفت خونه اونا. نجمه برام فقط یه دوست معمولی نبود رفیقی بود که از وقتی چشم باز کردم کنارم بود با هم مسافرت میرفتیم تو اکثر مهمونیای فامیلی با هم بودیم و به خاطر نسبت فامیلی که داشتیم ارتباطمون حفظ شد با وجود اینکه ارتباطم با بیشتر دوستام به خاطر کنکور کامل قطع شده ارتباطم با نجمه کم شده بود ولی بازم وقتی میدیدمش غم عالم فراموش میکردم ولی یه روز صبح زود بیدار شدم که درس بخونم که مامانم گفت نجمه برای همیشه رفت! هنوزم رفتنش باورم نشده. روز قبلش رفته بوده مدرک فارغ التحصیلیش بگیره که تصادف میکنخ میخواست جشن فارغ التحصیلی بگیره و قرار بود از اول مهر به طور رسمی پرستار شه و خودش و خانوادش به همه آرزوهای قشنگش برسونه ولی اون اول مهر هیچ وقت نرسید موقع برگشتن از دانشگاه تصادف کرد نجمه رفت و همه آرزوهای قشنگشم با خودش زیر اون سنگ سیاه دفن شد.

چقد این روزا دلتنگشم چقد حسرت میخورم به خاطر روزایی که ارتباطمون کم شده بود

مراسمش تو همون مسجدی گرفتن که ما آخرین بار همدیگه رو اونجا دیدیم دست تو دست هم دم در مسجد میخندیدیم و هیچکدوم دلمون نمیخواست زود از هم جدا شیم

روز مراسم همش چشمم به دم در بود همون جایی که کلی با هم حرف زدیم خندیدیم میگفتم میشه اینم مثه این فیلما باشه یهو از خواب بپرم ببینم همش کابوس بوده. 

پرستار بودن واقعا بهش میومد مهربون فداکار دلسوز

چقد دلتنگتم