بیشتر از 24 ساعت از اتاقم بیرون نیومده بودم در و پنجره بسته و کولرم خاموش بود از خواب بیدار شدم سرم گیج میرفت نفسم بالا نمیومد هر دهنم باز میکردم کمتر میتونستم نفس بکشم به هر زوری بود پاشدم در اتاقم باز کردم همون جا بیهوش شدم یکم بعدش خودم کم کم بهوش اومدم از بوی عطر داداشم که تو حال میومد حالم داشت بهم میخورد نفس کشیدن برام سخت بود همش فکر میکردم من چرا اینجوری شدم قبلانم بیهوش شده بودم ولی نه اینجوری با این همه درد قبلا یه لحظه دیگه هیچی از زمان و مکان نمیفهمیدم ولی این بار خیلی حالم بد بود کسی جز من و داداشم خونه نبود هر جوری بود صداش کردم عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود تا وارد شد یه یا خدایی گفت برام آب آورد همه در و پنجره های اتاقم باز کرد میگفت چه جوری این جا نفس میکشیدی هیچی اکسیژن نیست کم کم حالم بهتر شد میخواست دکتر ببرتم که گفتم خوبم
همش دارم به این فکر میکنم که اگه میمردم چی میشد منم میشدم جوان ناکام؟خدایا من هنوز کلی آرزو دارم نذار تا قبل از رسیدن بهشون بمیرم نمیخوام ناکام بمیرم