امیدوارم

وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰ🌱 و پروردگار تو به زودی به تو چندان عطا کند که تو راضی شوی💚 "ضحی/5"

  • ویولت
  • شنبه ۴ آبان ۹۸

عشق یکطرفه

اون موقع راهنمایی بودم تا قبلش اصلااا نمیدونستم دوس داشتن یه نفر چه جوریه عشق چیه دوستم که یه نفر دوس داش برام تعریف میکرد بیشتر مسخره اش میکردم

تا این که تو یکی از مراسمای عروسی دختر داییم دیدمش از اقوام زن داییم بود بچه که بودیم زیاد دیده بودمش ولی دیگه اصلا بهش یادمم نبود

تو اولین نگاه شناختمش شخصیش دقیقا مثل من ولی یکم شیطون تر بود (یه چیزی شبیه شخصیت قاسم تو فیلم بزرگ مرد کوچک)

تو مراسمای مختلف همین دختر داییم بود چون زیاد بزرگ نبود همش قسمت خانوما میومد و من چقد از این بابت خوشحال بودم که میتونستم ببینمش :)

تا این که این مراسما تموم شد و من دیدم بهش دلبستم اونم نه ی عشقی که امروز یا فردا تموم شه

هر روز به یادش بودم نه ازش عکسی داشتم نه میتونستم ببینمش نه میتونستم دربارش با کسی حرف بزنم بعضی شبا آهنگ میذاشتم چن ساعت از دلتنگیش اشک میریختم سه سالی گذشت من فقط بعض وقتا از دور خبراش میشنیدم اونم وقتایی که خانواده داییم اینا برای مامانم تعریف میکردن که مثلا پدرام درس نمیخونه یا مامانش اینا چون شیطونه دعواش میکنن و از این حرفا

یا شماره تلفن و ایمیلش از دفتر تلفن داییم اینا برداشته بودم فقط نگاش میکردم هیچ وقت جرات نکردم بهش زنگ بزنم

تو این سه سال حتی ی بارم ندیدمش تا همون دختر داییم باردار شد روزی که قرار بود بچه اش به دنیا بیاد همه رفتن بیمارستان منم کلاس داشتم بعد کلاس رفتم. تو راهرو بیمارستان داشتم میرفتم که دیدمش چقد بزرگ شده بود ی بلوز سفید پوشیده بود که بهش خیلی میومد شال و کفش منم سفید بود با ی مانتوی سبز چقد ذوق میکردم که لباسامون ست شده بود :)) الان که یادم میاد خندم میگیره

زیبایی خیلی خاصی نداشت ولی قیافه دوس داشتنی داشت حداقل برای من که خیلی دوس داشتنی بود

تو بیمارستان حالم دیدنی بود اصلا به هیچی به جز اون نمیتونستم فکر کنم تنها صحبتمون ی سلام بود با وقتی رفتم شربت من ریختم به همه تعارف کردم بیرون اتاق وایستاده بود براش بردم ازم تشکر کرد

چقد دلم میخواست پسر بودم بهش میگفتم چقد دوسش دارم

تا بازم موقع رفتن رسید میدونستم ممکنه تا چن سال دیگه هم نمبینمش بعض گلوم گرفتع بود حتی باهاش خدافظی هم نکردم دلم میخواست زودتر برسیم خونه برم تو اتاقم

سه سالی گذشت من همچنان هر روز به یادش بودم طوری که تو ذهنم باهاش زندگی میکردم باهاش حرف میزدم یه بارم برای عید دیدنی خونه داییم( دقیقا همون موقعی که ما بلند شدیم بریم اونا اومدن چقد دلتنگ تر شدم)  دیدمش یا عکسش ی بار دیگه اتفاقی تو آلبوم داییم اینا دیدم

بعدا فهمیدم رفته دانشگاه و کامپیوتر میخونه یا تو انتخابات لباسش سبز بوده گرفته بودنش

هر کدوم از اینا ی خاطره بود ولی من چن سال با هر کدوم زندگی میکردم

اولین روزی که عضو فیس بوک شدم اسمش سرچ کردم اسمش و آی دیش که بالا اومد از خوشحالی فقط گریه میکردم :))

چقدم تو فیس بوک فعال بود

تا این که همون جا فهمیدم دوس دختر داره خدا میدونه فقط اون روزا حال من چه جوری بود از شخصیت شیطونش میشد حدس زد

6-7سال همه زندگی من شده بود هنوزم دوسش داشتم ولی باید یه جا تمومش میکردم همون جا فیس بوکم حذف کردم

دیگه اتفاقی هم حتی ندیدمش کم کم مهرش کمتر شد ولی بود هنوزم یادش میفتادم تا به یکی دیگه دلبستم یکی که میتونستم داشته باشمش یکی که دوسم داشته باشه از این عشق یه طرفه خسته بودم وحشتناک ترین مدل عاشقی تجربه کرده بودم نه میتونی بهش بگی نه میتونی داشته باشیش نه هیچی فقط تو قلبته و خودت میسوزی از این همه فاصله

گذشت تا اینکه پارسال عکسای سربازی رفتنش رو پروفایل پسر داییم دیدم دیگه حس قبل بهش نداشتم خنثی بودم حس کردم دیگه کامل فراموشش کردم

دیشب عروسی یکی دیگه از دختر داییام بود میدونستم میاد دلم میخواست ببینمش دوس داشتم ببینم حسم چیه

عروسی جدا بود ولی میدونستم انقدری شیطون هس که بالاخره آخرای عروسی هم که شده باز سر و کله اش پیدا میشه

تا این که موقع شام رفتیم سالن غذا خوری چون سالن با آقایون یکی بود دیدمش روی یه صندلی نشسته بود با چن نفر داشت میخندید و حرف میزد قلبم مثه قبلا میزد دوست داشتم همون جا بمونم نگاش کنم ولی نمیشد غذام گرفتم و از ترس اینکه اشکام پایین نیاد زود برگشتم نمیفهمیدم چی دارم میخورم با نوشابه بغضم پایین میدادم شیوا کنارم نشست میگفت ظرف غذام از دستم افتاد شکست پدرام کلی بهم خندید دلم میخواست دهنش بگیرم نذارم حرف بزنه هر لحظه ممکن بود اشکام پایین بیاد

نمیفهمیدم چی میخورم همه غذام مونده بود هیچی از گلوم پایین نمیرفت فکر میکردم فراموشش کردم فکر میکردم ببینمش دیگه مثه قبل نیستم

ولی دیدم هیچی عوض نشده

چن دقیقه بعد پیداش شد تو دید نبودم چن دقیقه فقط نگاش میکردم دلم نمیخواست پلک بزنم

وقتی رفت برقصه مجبور شدم از صندلیم بلند شم بتونم ببینمش با هم چشم تو چشم شدیم مثه مجرمایی که مچشون گرفتن شدم سرم انداختم پایین دوباره نگاش کردم دوباره نگام غاقل گیر کرد

میدونستم یکم دیگه اونجا بمونم میفهمه ولی دیگه برام مهم نبود که مامانم اومد بهم گفت آماده شو بریم بچه داداشم نا آرومی میکنه باید زودتر برگردیم لحظه آخر از چند قدمیش رد شدم دلم میخواست داد بزنم بگم لعنتی چرا من انقدر دوست دارم ولی تو نمیفهمی چرا من دخترم چرا همیشه اونی که دوست داره رو دوس نداریم اونی که دوسش داریم دوسمون نداره

حالم بازم خراب شده بود هر چقدر که خندیده بودیم و رقصیده بودیم دود شد رفت دلم گرفته بود

وقتی برگشتم دلم میخواست با یکی حرف بزنم مثه همیشه سعید تو تلگرام برام ویس گذشته بود یکم باهاش حرف زدم تا عقلم برگشت سر جاش

که یادم اومد وقتی دختری باید ببینی کی دوست داره تا عاشقش بشی کسی که دوسش داری باید فراموش کنی چون دختری




  • ویولت
  • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

ترس از دلبستن

تازه آشنا شدیم میدونم دوسم داره و به نظر آدم خوبی میاد

ولی من از احساس خودم بی خبرم

نمیدونم دوسش دارم یا نه میترسم احساسم بهش برای فرار از تنهایی این روزام باشه ولی اسممو که صدا میزنه قلبم ی جوری میشه

دوس دارم حرف بزنه من فقط بشینم گوش بدم ولی وقتی میخواد صمیمی تر شیم گارد میگیرم :/

باهاش ساعت ها میتونم حرف بزنم و موضوع کم نیارم بلده چ جوری بخندونتم

هنوز رسمی با هم نیستیم ولی اون دوس داره صمیمی تر شیم من هی بهونه میارم و فرار میکنم

احساس و تکلیفم با خودم و دلم مشخص نیس

از طرفیم میترسم دلببندم ترکم کنه

آخه وقتی دل میبندم جدایی برام تا حد مرگ سخته نمیتونم مثه بعضیا که امروز با یکی هستن فردا یکی دیگع باشم

من حداقل به 2-3 سال نیاز دارم تا حالم بهتر شه دلتنگیام کمتر یکمی شبیه آدمی که قبلا بودم بشم

میترسم از طرفیم نمیخوام تنهاییم ادامه پیدا کنه

من تو ی رابطه غرق میشم چن سال گذشته ولی هنوز تاریخ تولدش پسورد گوشیمه یا ناخودآگاه ی پسورد که میخوام بذارم مثلا روی کارت عابر بانک یا ... میبینم تاریخ تولدش گذاشتم

یا وقتی گفت فردا تولدمه اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود اونم تولدش تو بهمن بود

اونم این شکلی بود اونم اینو دوس داش اونم این کار میکرد و ذهنم میفته دنبال مقایشه این دو نفر

نمیخوام ذهنم درگیر شه ولی بد جور درگیرم

  • ویولت
  • جمعه ۱۹ بهمن ۹۷

احساس کردن قبل از رخ دادن اتفاقی

سقوط بویینگ 707
شاید برای خیلیا غیر قابل باور و عجیب باشه یا فکر کنن دروغ میگم
ولی من از هفته قبل کاملا حسش میکردم دقیقا همون احساسی که شب قبل سقوط هواپیمای مینا بارشان داشتم بود
حتی تو گوگل سرچ کردم ببینم خبری شده یا هواپیمایی سقوط کرده که دیدم نه آخرین اتفاق هوایی چن ماه پیش بوده که یه هواپیمای خارجی دچار نقص فنی میشه و فرودگاه شیراز میشینه
تا امروز که خبر بوینگ 707 شنیدم واقعا ناراحت شدم
چن سال پیش برای زلزله هم هنین جوری شده بودم تا بهش فکر میکردم یا حسش میکردم دقیقا تو همون هفته اتفاق میفتاد 
یا چن سال پیش تو کتابخونه نشسته بودم .من اکثرا تا 7 عصر میموندم ولی یهو دلم گرفت دلم میخواست گریه کنم ساعت حدودا 15 از کتابخونه زدم بیرون یکم قدم زدم گریه کردم تا رسیدم خونه وقتی اومدم بابام تعجب کرد که زود برگشتم و فهمیدم خالم همون ظهر فوت کرده و خیلی از موارد این جوری که حسشون میکنم عجیبه برام خیلی دوس دارم بدونم دلیل علمیش چیه
برای بقیه هم اتفاق میفته یا نه 
پ.ن: از کسایی که به خاطر پست قبل ناراحت شدن و برام پیام گذاشتن تسلیت گفتن ممنونم ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم
  • ویولت
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

روز پرستار

دیروز روز پرستار بود

از صبحش حالم همش بد بود دلم میخواست گریه کنم

یه لحظه چشمای شاد و لب پر خنده نجمه تو اون رپوش سفید پرستاری از جلو چشمام دور نمیشد.

همش خدا خدا میکردم مامانم خونه نباشه بتونم راحت براش گریه کنم باهاش تو دلم حرف بزنم 

که خدا رو شکر زن داداشم زنگ زد و مامانم تا شب رفت خونه اونا. نجمه برام فقط یه دوست معمولی نبود رفیقی بود که از وقتی چشم باز کردم کنارم بود با هم مسافرت میرفتیم تو اکثر مهمونیای فامیلی با هم بودیم و به خاطر نسبت فامیلی که داشتیم ارتباطمون حفظ شد با وجود اینکه ارتباطم با بیشتر دوستام به خاطر کنکور کامل قطع شده ارتباطم با نجمه کم شده بود ولی بازم وقتی میدیدمش غم عالم فراموش میکردم ولی یه روز صبح زود بیدار شدم که درس بخونم که مامانم گفت نجمه برای همیشه رفت! هنوزم رفتنش باورم نشده. روز قبلش رفته بوده مدرک فارغ التحصیلیش بگیره که تصادف میکنخ میخواست جشن فارغ التحصیلی بگیره و قرار بود از اول مهر به طور رسمی پرستار شه و خودش و خانوادش به همه آرزوهای قشنگش برسونه ولی اون اول مهر هیچ وقت نرسید موقع برگشتن از دانشگاه تصادف کرد نجمه رفت و همه آرزوهای قشنگشم با خودش زیر اون سنگ سیاه دفن شد.

چقد این روزا دلتنگشم چقد حسرت میخورم به خاطر روزایی که ارتباطمون کم شده بود

مراسمش تو همون مسجدی گرفتن که ما آخرین بار همدیگه رو اونجا دیدیم دست تو دست هم دم در مسجد میخندیدیم و هیچکدوم دلمون نمیخواست زود از هم جدا شیم

روز مراسم همش چشمم به دم در بود همون جایی که کلی با هم حرف زدیم خندیدیم میگفتم میشه اینم مثه این فیلما باشه یهو از خواب بپرم ببینم همش کابوس بوده. 

پرستار بودن واقعا بهش میومد مهربون فداکار دلسوز

چقد دلتنگتم  


  • ویولت
  • يكشنبه ۲۳ دی ۹۷

شب سراب نیرزد به بامداد خمار

 
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
 
به اول همه کاری تأمل اولیتر
بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار

*سعدی*
  • ویولت
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷

در خیال

  • ویولت
  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

ساعت برگرد

هر سال با خودم میگم سال دیگه سفره هفت سین خیلی خوشکل درست میکنم سال دیگه شب یلدا خونه رو این مدلی میکنم اتاقم خودم این رنگی میگنم و حتی دلم میخواد از اون مغازه برای کریسمس از اون درخت فسقلیا بخرم بشینم تزیینش کنم و هر بار میگم بذار کنکورم تموم شه :/

همچین با حسرت از در اون مغازه رد شدم انقد بادکنک و چیزای فینگیلی خوشکل آورده بود ولی ترسیدم برم جلو وسوسه شم بخرمشون

ثبت نام کنکور نزدیکه هر سال این موقع یه حالی دارم دلم میگیره

گاهی وبلاگ بقیه کنکوریا رو میخونم میبینم دغدغه ها و دردای مشترک داریم یکم آروم میشم

دلتنگ همه دوستامم همه همکلاسیای قدیمی

همیشه عاشق مدرسه بودم حتی تابستونا بغض میکردم که کاش زودتر مهر میشد برمیگشتیم مدرسه حالا این همه سال دوری از مدرسه و اینکه نه دانشجو هستی نه دانش آموز روز یه روز تنهاییم بزرگتر کرده

دلم برای همه مسخره بازیامون تنگ شده الان نمیدونم بچه ها چی شدن احتمالا خیلیاشون ازدواج کردم خانوم شدن

حتی پیج یکیشون تو اینستا پیدا کردم ولی دلم نمیخواست بفهمن من با اون همه درس خوندن و هنوز پشت کنکورم

پارسال اتفاقی یکیشون دیدم وقتی فهمید هنوز کنکورم داشت شاخ در میاورد میگفت هم بچه ها فکر میکنن پزشکی تبریز داری میخونی :) چقد دلم برای خودم سوخت

این هفته رو زیاد خوب شروع نکردم دلم یه غییر اساسی میخواد

میخوام برگردم به روزایی که حتی موقع ناهارم کتاب از دستم نمیفتاد همون موقع ها که با تن خسته میرفتم تو رخت خواب ولی تو دلم ذوق زده بودم از تلاش اون روزم و به نظرم هدفم بهم نزدیکتر میومد کاش کم نمیاوردم اگه همون مدلی پارسال ادامه میدادم حتما امسال دانشجو بودم

:) بیخیال با غصه که چیزی درست نمیشه بزن بریم یکم تلاش کنیم برای تغییر

  • ویولت
  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

من ادامه می دم هنوز منو نشناختی

بکوب پاهات رو محکم روی زمین و باز

بگو این جا تازه اول مسیره روی پات بمون

انتهای این مبارزه برد با ماست

بدون وقت نیست پاشو

بگو من ادامه می دم

*یاس* ;)

  • ویولت
  • يكشنبه ۹ دی ۹۷

یلدای کنکوری

یلدای امسالم گذشت
یلدا برای من همیشه پر خاطرات عجیبه پر خنده و اشک
نم نم بارون رو شیشه ماشین و... 
امشب مثه پارسال پشت میز کوچیکم گذشت هر چند یلدای پارسال خیلییی خوندم ولی
امشب زیاد از خودم راضی نبودم ولی خب درسم خوندم
تصمیمای خیلی جدی برای آزمون ۲۱دی دارم ✌️
به این راحتی تسلیم کنکور نمیشم
داشتم پست شب یلدای پارسالم میخوندم جالبه هنوزم مشکل تنظیم خوابم دارم 
پست پارسالم
یلدای امسال بیشتر از همه یلداهای عمرم دوس داشتم :)
برای رسیدن به آرزوهام 1دقیقه بیشتر تلاش کردم
خدایا شکرت
وقتی بین مردم قدم میزنم و میبینم دغدغه ام و هدفام با خیلیا فرق داره کلی انرژی میگیرم
پیش به سوی آزمون فردا ;)
:/ این ساعت خواب من اگه تنظیم میشد دیگه هیچ دغدغه ای نداشتم) 
  • ویولت
  • جمعه ۳۰ آذر ۹۷

گزارشکار2

8صبح تا 9.5شب
شیمی3س+45ت
زیست3س+70ت
ریاضی3س+39ت
عربی1س+10ت
مجموع10ساعت/164تست
باید حداقل 3ساعت بیشتر بخونم :/
سبزم =)
  • ویولت
  • يكشنبه ۲۵ آذر ۹۷

گزارشکار1 هر شب خودم مجبور میکنم این جا گزارشکار بذارم

گزارشکار امشب:
8صبح تا 9.5شب
3س +33ت زیست
3س+68ت شیمی
2:35س+54ت فیزیک
1:25س+15ت ریاضی
مجموع:
10ساعت+170تست
وضعیت :من چ سبزم امروز :)
  • ویولت
  • جمعه ۲۳ آذر ۹۷

خاااکت به سر ترقی معکوس کرده ای

تا ۲۱ دی اگه بتونم به برنامه برگردم مطمئنم میتونم ادامه رو هم بترکونم و امسال خودم خلاص کنم

باید همه توانم بذارم رو این ۴ هفته وگرنه دیگه باید قید همه اتفاقای خوب بزنم

  • ویولت
  • جمعه ۲۳ آذر ۹۷

دوباره نم نم بارون صدای شرشر ناودون دل بازم بی قراره

:) با صدای بارون بیدار شدم چقدرر حس خوبیه

بعضی وفتا دلم میخواد یه شهر شمال کشور که همیشه بارونیه قبول شم


نصف شب نوشت :)) : الی جون دیگه از اون برنامه ها چاپ نمیشه فقط همون در یک نگاه هس که رو سایت کانون هس

  • ویولت
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

7 ماه تا کنکور 98

مامان من از این مامانایی هس که اگ دیرتر 6.5 بیدار شی دیگه اون روز زهر مارت میکنه تقریبا هر روز صبح با هم دعوا داریم و میشه گفت یه روز با آرامش بیدار شدن جزو آرزوهای این روزای منه

یا زیر 12 ساعت خوندن اصلا به چشمش نمیاد وقتی میگه چن ساعت خوندی بهش بگم 10 ساعت دیگه شروع میکنه ک امسالم هیچی نمیشی دشمن شادم میکنی! همه منتظرت نتیجه نگیری بهت بخندن الان درس خونا دارن بالای 14 ساعت میخونن و...

یا بعد از ظهر بعد آزمون ...

نمیدونم حس میکنه میتونه این جوری انگیزم بیشتر کنه یا کاری کنه که بیشتر بخونم ولی فقط روز به روز خسته ترم میکنه

خیلی مهربونه و واقعا دوسش دارم از نظر مالی هم همیشه خودش تامینم کرده و نذاشته آب تو دلم تکون بخوره ولی این کاراش و مقایسه کردنم با بقیه واقعا عذاب آوره نمیدونم شاید منم جاش بودم همین طوری میشدم اونم واقعا خسته شده

امروز خونه نیود کلی از موقعیت استفاده کردم و استراحت کردم الانم اصلا عذاب وجدان ندارم  :))

ولی یه برنامه ریختم صبا زود بیدار شم واقعا امسال به اون آرامشه نیاز دارم

  • ویولت
  • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

کوچه‌ی بن بست یعنی ، از یک جای قصه به بعد باید پرواز کنی

نظرات سایت کانون
مریم ترکاشوند، چهارم تجربی - شهریار10 ساعت قبل
رویای شما تاریخ انقضا ندارد❌ نفسی عمیق بکشید و دوباره تلاش کنید💪... سعی نکن تو زندگی بهترین قطار رو سوار شی، سعی کن بهترین ایستگاه پیاده شی🚉✔... در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید از او بهتر باشید وان کسی نیست جز گذشته خودتان!🔙✖... کوچه‌ی بن بست یعنی ، از یک جای قصه به بعد باید پرواز کنی ...روز و روزگارتون ب خیرو شادی😄 و صبح زیباتون زیباتر❤❤ اقایون و خانوم دکترای گل اینده 👨‍⚕️👩‍⚕️بریم ک ی روز عالی دیگ رو رو شرو کنیم و ی قدم محکم دیگ برای هدفمون برداریم (پزشکی بهشتی😌)..موفق باشین👍
  • ویولت
  • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

امید دارم هنووووز 🍃

گر نگهدار من آن است که من میدانم , شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

  • ویولت
  • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

مرغ همسایه غازه

دلم میخواد زنگ بزنم گلی بگم گلی جون بیا بهم برنامه بده مثه همون تابستون که مشاورم بودی باز با هم ادامه بدیم واقعا قدرت ندونستم چقد ماه بودی چقد عالی برنامه مینوشتی یا کمکم میکردی برنامه بنویسم و کلا از لحاظ بحث مشاوره هیچ مشکلی نداشتم ولی انقد همه چی اوکی بود گفتم نکنه از نظر بحث مشاوره مشکل دارم که من ترازم مثه اینایی که یهو از 5000میرسن 7000 هزار نمیشه و من دارم تو 6000 دست و پا میزنم ¡

دیگه تماسم کم کم با گلی قطع کردم بعد یکی دو هفته مشاوذ جدید گرفتم ولی الان حس میکنم چقد بهش احتیاج دارم  دو بار مشاور عوض کردم ولی هر دفعه تو ذهنم با گلی مقایسه اشون میکردم و میدیدم چقد گلی ماه بود و  قدرش ندونستم چقد پر انرژی بود چقد بهم روحیه میداد هر مشکلی داشتم باهام حرف میزد مشکلم حل میکردم تو دلم هیچی نمیموند با برنامه مشکل داشتم برام حلش میکرد حتی اون تایمی که باهاش بودم از آزمون قلمچی جلو ترم افتاده بودم ولی الان خیلیی عقب افتادم

موندم چی کار کنم. دلمم برای گلی تنگ شده نه فقط به خاطر اینکه بیاد و برنامه ام درست کنه و .. 

بد جور این مدت بهش دل بستم الان که نیست باهام حرف بزنه واقعا دلتنگشم :): عکس پروفایلش که میبینم هی عوض میکنه بیشتر دلم براش تنگ میشه

جدیدا یه عکس گذاشته با کلاه و شال گردن تو برگا وایساده عکس گرفته دلم میخواست مثه قبلا براش پیام میفرستادم خانوم دکتر خوشتیپ کی بودی تو :):

خدایا میشه به دلش بندازی خودش بهم پیام بده ؟  واقعا روم نمیشه خودم بهش زنگ بزنم 

  • ویولت
  • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷

عوض کردن زندگیت سخته

نظرات سایت کانون
کاربر سایت6 ساعت قبل
من نمیدونم چه رویایی دارین... اهمیت نمیدم چقدر رویاتون نا امید کنندس ... اما رویایی که داری امکان پذیره ... بعضی از شما میدونید که سخته ... ساده نیست عوض کردن زندگیت سخته . در مسیر رسیدن به رویاهات متحمل سختی‌های زیادی میشی ... بسیاری اد شکست‌ها و درد‌ها لحظه هایی میاد که به خودت شک میکنی به کسایی که تجربه‌های سختی داشتن میگم... از رویاهاتون دست نکشید... روزای سخت میان ولی نیومدن که بمونن اومدن که برن ... عظمت اون تصویر شگفت انگیز دور از دسترس نیست که تنها متعلق به افراد خاصی باشه
  • ویولت
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

خودت دست کم نگیر

شیمی و زیست جزو نقاط قوت اختصاصیم بودن
دیگه تو زیست یه درجه ای رسیده بودم اصن تست نمیزدم خودم تست طرح میکردم
یا شیمی واقعا عالی شده بودم پارسال و فقط اشتباهم این بود گذاشتمش درس آخر درصدم کم شد
ولی امسال از بس چسبیدم به فیزیک ریاضی این دو تا درس داره به قهقرا میره :((
منی که چن بار زیست کانون صد میزدم امسال درصد 20 هم داشتم :/// یا شیمی ماکزیمم 40 میشه !
واقعا نگران کننده هس!
البته تو ریاضی فیزیک دارم به نتیجه های خوبی میرسم :)
چقد پشیمونم سالای قبل روشون کم وقت میذاشتم یا گاهی فکر میکرردم واقعا خنگم و اینا رو نمیفهمم
الان میفهمم گلابی تر از این حرفا بودن فقط تایم نمیذاشتم و ازشون غول میساختم و کلا همیشه خودم دست کم میگیرم
از عمومی هم نگم که کلا رو هوا هس خدا بخیر کنه امسالو
نکته آخر اینکه پشیمونم مشاور گرفتم :/ دنبال یه بهونه ام ولش کنم !!!
نمیدونم شایدم خوبع ولی با اون چیزی که فکر میکردم فرق داره
من بیشتر از نظر روحی مشکل دارم برنامه ریختن خودم عالی انجام میدم  ولی مشاورا اکثرا رو برنامه ریختن تمرکز میکنن


  • ویولت
  • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

روزهای تنهایی من

دلم گرفته 

گاهی بد جوری احساس تنهایی میکنم مخصوصا من که قبلا تو رابطه بودم...گاهی بهش فکر میکنم میگم یعنی اون اصلا منو یادشه چی کار میکنه دلش برام تنگ نمیشه یا کلا فراموشم کرده


یا گاهی به خودم میگم کاش همون پارسال که م*** اومد خواستگاریم بهش جواب مثبت میدادم باز میگم اون کارش یه شهر دیگه من این جا بعدم وسط این زندگی آشفته من خودمم زیادیم چه برسه به یکی دیگه اونم م*** که بهش علاقه خاصی ندارم

:) خل شدم انگار الان چه وقت فکر کردن به این چیزاست


  • ویولت
  • چهارشنبه ۷ آذر ۹۷

-_- بدون شرح!

-_- تا امروز که بدتر از پارسال خوندم

من که هیچ وقتم اول سال از آزمونا عقب نمیفتمم عقب افتادم :/ باید خیلی بیشتر تلاش کنم

  • ویولت
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

باز هم کامنت سایت کانون :)

سحر مهرابی، دوازدهم ریاضی - تهران - میانگین تراز 71382 ساعت قبل
زنبور برای جمع کردن یه لیوان عسل، " دو میلیون " بار روی گلها می‌نشیند. ما حاضریم چند بار تلاش کنیم تا به هدفمان برسیم؟ 🙄 🙌🏻🙌🏻🙌🏻🌺🌹🙌🏻🙌🏻🌺🌹
  • ویولت
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

وان نوت

یه برنامه پیدا کردم وان نوت یعنی قبلا رو لب تاب داشتمش ولی ازش استفاده نمیکردم
*_* خیلی خوبه
قسمت خوبش اینه فیلمم میشه گرفت
دیگه خیلی کم وبلاگ میام و بیشتر اونجا مینویسم این جوری از نت هم دورتر میشم


امروز -_- فکر میکردم آزمون خیلی خوب دادم ولی درصدا رو که گرفتم زیاد جالب نشد حالا منتظر ترازم
  • ویولت
  • جمعه ۴ آبان ۹۷

تاثیر معدل رد شد

خدایا ی بار دیگه نشون دادی هوام داری ممنون
  • ویولت
  • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷

تاثیر معدل

بچه های اعضای کمپین و کانال خیلی تلاش کردن و همچنین دکتر سبطی عزیز
به نماینده ها زنگ زدیم پیام دادیم با نماینده ها دیدار حضوری گذاشتیم درحالی که خیلی از بچه ها دیگه از مثبت شدنش نا امید شده بودن ولی دست از تلاش نکشیدیم و خدا رو شکر امروز به نتیجه رسیدیم
دم هممون گرم *_* نشون دادیم اگه بخوام مقایل هر ظلمی میتونیم تمام قد وایسیم
امروز جلسه کمیسیون آموزش مجلس بود و قرار شده ی نفر از اعضای آموزش پرورش بره با هیئت هفت نفره وزارت علوم در مورد تاثیر قطعی معدل در کنکور، صحبت کنه تا خودشون تاثیر معدل مثبت کنن و اعلامش کنن وگرنه طرح میاد مجلس و اون جا مثبت میشه
در یک قدمی پیروزی هستیم *_*
  • ویولت
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

یکشنبه -_-

صب امتحان مثلثات دارم -___- عصر امتحان تکانه
خدایا امروز خودت ستار العیوب باش :))
چه غلطی کردم این مثلثات هی انداختم آخر هفته ها
دیشب تو خوابم مثلثات دس از سرم بر نمیداشت
:/ قول میدم امروز برام درس عبرت شه از این هفته درس هر روز همان روز یا حداکثر روز بعدش
ظهر ساعت 3 هم کمیسیون رای گیری داره خدایا کمک کن عصر که میام ببینم رای آوردیم
  • ویولت
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

نظرات سایت کانون 4

آسیه نوبخت مبارکی، چهارم تجربی - ملکان3 ساعت قبل
وقتی تو آینه خودم رو می‌بینم با خودم میگم که چیزی که می‌بینم واقعا "من" نیستم به نظر میاد که منم ولی اصلا اینطور نیست، اون تصویر مال الان من نیست، اون من هستم ولی یک میلیاردیم ثانیه قبل تر؛ چون یک میلیاردیم ثانیه طول میکشه تا نور برسه به آینه و برگرده . "میچیو کاکو"
  • ویولت
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

من یک بیمارم :):

بیماری کمال گرایی
امروز هر چی بیشتر در موردش خوندم و بیشتر گوش دادم فهمیدم بیماریم شدیدتره و وحشتناکه
میدونستم وسواسیم ولی بهش توجه نمیکردم
کمترین موردشم همین درسه مثلا 11 ساعت که میخونم عذا میگیرم که چرا شد 11 ساعت !
یا حتی اگه 12 بخونم بازم میگم باید با کیفیت میخوندم و بازم ناراضیم
باید سعی کنم بذارمش کنار متاسفانه دلیل اکثر شکستامم همین بوده اینکه همیشه از خودم ناراضیم و همیشه اعتماد به نفسم نابود میکنم

  • ویولت
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

یکی از بهترین مصاحبه هایی که با یه رتبه برتر دیدم

لینک کامل مصاحبه 

 این مصاحبه خیلی به دلم نشست 


کلا تا اسم مصاحبه با رتبه برتر میاد آدم یاد مصاحبه های مزخرف قلمچی میفته که همه میگن هیچ وقت غیبت نمیکردم تو آزمونا از چندم عضو کانون شدم  تراز اولین آزمونم انقد شد معدلم انقد بود  از کتاب آبی زرد و قرمز و گل منگلی استفاده میکردم 

همیشه هم با آزمون پیش میرفتم  درسا رو هم قبل عید تموم نکردم  تکنیک ضربدر منفی اجرا کردم خانواده هم همیشه حمایتم میکردن وقتای استراحتمم فقط تو سایت کانون بودم در آخرم تشکر میکنم از معلم مدرسه ام آقا یا خانوم فلانی  یعنی شما بیشتر از این از اکثر پستای مصاحبه اش فهمیدی بیا تو این پست تف کن :/ 

دریغ از یه مصاحبه درست درمون 


  • ویولت
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷